ادامه ی مشعاره ی عاشقانه
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن
نه مرد قلندر نه آتش پرستم فقط با خیال شبها مست مستم
من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم که می گویند عاشق شد مگر نمی دانی
یاد تو هر جا که هستم با منه داره عمر من و آتیش می زنه
همیشه فاصله بوده بین دستهای من و تو با همین تلخی گذشته شب و روزهای من وتو
وای ، گریمون هیچ ، خندمون هیچ ، باخته وبرندمون هیچ ، تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ
چیزی بگو اما نگو قصه ما به سر رسید نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید
دربتی گرم به پیشانی من می کوبید من تو را صدها بار خواهم بوسید
دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم
من همه دارو ندارم همه گلهای بهارم دل پاک بی قرارم همه را همه را به نگاه چشم زیبای تو می بخشم یار
رنگ چشمات را هنوز نشناخته ام ، تو از سرزمین منی ، خیالت همیشه با من است.
توای تنها نیاز زنده بودن بکش دست محبت برسرمن به تن کن پیرهن رنگ محبت اگرخواستی بیایی دیدن من
شاید......!