هرگاه خواستم از تو بنویسم...

آنگاه درد در رکانم حسرت در استخوانم چیزی نظیر آتش در جانم پیچید.

تا قطره ای به تفنگی خورشید وجوشید از دو چشمم

از تلخی تمام دریا در اشک ناتوانیخود ساغری زدم

وحسرت خوردم به لحظه های با تو بودن .آنگه که از من می نوشتی

میدانم چرا .آخر با نوروگرمیت مفهوم بی ریای رفاقت بودی

وبا تابناکیت مفهوم بی فریب صداقت

من دریافته ام که عشقم واقعی است .